برای فرزندم
عاقبت در يك شب از شبهاي دور /كودك من پا به دنيا مينهد آن زمان برمن خداي مهربان / نام شورانگيز مادر مينهد آن زمان طفل قشنگم بيخيال/ در ميان بسترش خوابيده است بوي او چون عطر پاك ياس ها/ در مشام جان من پيچيده است آن زمان ديگر وجودم مو به مو / بسته با هستي طفلم ميشود آن زمان در هر رگ من جاي خون / مهر او در تار و پودم ميشود ميفشارم پيكرش را در برم / گويمش چشمان خودرا باز كن همچو عشق پاك من جاويد باش / در كنارم زندگي آغاز كن ميگشايد نور چشمم ديدگان / بوسه ها از مهر بر رويش زنم گويمش آهسته اي طفل عزيز / ميپرستم من تورا مادر منم ...
زاده شدن تا چه اندازه میتواند زیبا باشد!
هنگامي كه شاگرد مدرسه طب در فرانسه بودم همه كارهاي تولد نوزاد با عجله انجام ميشد بند ناف هر چه سريعتر بريده ميشد مچ پاهاي كودك را ميگرفتيم و او را وارونه در هوا نگه ميداشتيم چند ضربه محكم به پشت او ميزديم تا جيغ بكشد و تازه نفس راحتي ميكشيديم و سپس يك لوله در دهان او ميگذاشتيم كه مايعات حلق و ناي را بيرون بكشيم تمام اين كارها زير نور شديد و خيره كننده نورافكنهاي اتاق عمل و در فضايي پر از سر و صدا هاي آزار دهنده و سرد انجام ميشد. ليكن بعدها نظرم به گفته هاي پزشك مامايي به نام لوبوايه جلب شد او به هند رفته بود و طي حالات خاصي به خاطرات تولدش دست يافته بود چه تجربه تلخ و ترسناكي!!!!! او تعريف ميكرد كه در داخل ر...
سونوی تو در 27 هفته و 6روزگی
اینم پسر خوشکلم..... الهی من فدای تو بشممممممممم بابا باورش نمیشد تورو اینجوری ببینهههههههههههههههههههههه ... شیمکت به بابا بردههههه 1391/03/02 ...
پسر گلم
سلام شاهزاده من امیدوارم حالت عالی باشه پسرکم وای آرتین باورت میشه فقط فقط 7 هفته یعنی کمتر از دو ماه مونده عزیزم به دیدار مااااا خدای بزرگم ازت ممنونم که تا الان مواظب من و آرتینم بودی آرتینم جونم امروز رفتم دکتر خیلی نگران بودم چون خانوم دکترمیخاست دوباره وزنم کنه وقرار بود اگر بیش از حد چاق شده باشم دعوام کنه ولی خداروشکررررررر بخت باهامون یار بود وقتی من رفتم رو وزنه خیلی هم تشکر کرد وگفت خیلی خوب رعایت کردی البته اینم بگم هاااااااا من به خوردنم ادامه میدم چون اصلا دلم نمیخاد شما گرسنه بمونی ودل کوشولوت ضعف بره مامانی آرتینم میدونی چیه پسرم مدتیه وقتی نی نی میبینم همش چهره شما میاد تو ذ...
نی نی جونم...
پسرم اين روزا خيلي شيطوني ميكنه يك دفعه نشستم خودشو كج ميكنه ميره يك گوشه قلمبه ميشه احساس ميكنم كلشو ميكوبه هاهاهاها گاهي هم از فرط پرخوري بنده سكسكه ميكنه به باباشم ميگم ميگه واي آرتین خیلی شیطونه هااااااا سکسکه میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟بابا میگه پاشو آب بخور ولي نميدونه اخه اين پسمل من چقدر بازيگوش هرچي بيشتر به تاريخ زايمان نزديك ميشيم بيشتر مشتاقم ببينم شاهزاده من شبيه كيه واي خدايا اخه دوست دارم هاهاهاها هورااااااااااااا ...
قصر شاهزاده من
We got your room ready You are a gift from god....we love you ,baby Mam & Dad 1391/02/28 بعدا نوشت : شاهزاده کوچولوی من دو ساله شدی و تختت واست کوچیک شده اینم تخت جدیدت 1393/06/01 ...
بعد از یک هفته بخور و بخواب
آرتین زیبای من سلام امروز برگشتیم خونه... بعد از کلی بخورو بخواب از فردا مجدد باید بریم سرکار و زندگی خودمون... میدونم که توام مثل من خسته ای ولی پسرکم کاریش نمیشه کرد... مدتی خیلی شیطون شدیاااااااااا بابا کم کم داره حرکاتت رو حس میکنه مخصوصا زمانیکه غذا یا خوراکی میخورم البته از این به بعد تازه وروجک بازیات شروع میشه گلم دیشب بابایی خواب بد دید میگفت خواب دیده رفتیم دکتر بعدش دکترتو سونو دیده تو پیشی شدی هاهاهاها وبه من گفت امروز باید بری دکتر وصدای قلبت رو بشنوی منم چون صبح باید ازمایش میدادم عصرش هم رفتم پیش دکتر وصدای زیباودلنشین قلبتو شنیدم این دفعه از همیشه بلندتروکوبنده تربودش باورم نمیشه تو ...
خاله های کلوپ نی نی هااا
امروز كه اومدم كلوپ خيلي دلم گرفت توقع داشتم همه بچه هارو ببينم وازشون خداحافظي كنم چون واسه مراسم جشن سیسمونی میخوایم بریم شیراز ولي از بدشانسي هیچ كسي نبود در هرصورت شايد تا چند روز نيام كلوپ چون ميخام دربست دراختيارآرتین و شوشو باشم وكلي استراحت كنم اميدوارم تواین مدت که نیستم همه اتفاق هاي خوب براتون بيفته زندگيتون سرشار از خيرو بركت ونعمت بشه وبه همین زودی ها دلاتون پراز ني ني بشه وهيچ غمي تودلتون وارد نشه ممنونم توي اين مدتی كه گذشت منو راهنمايي كردين ، بامن همدلي كردين وكمك كردين خيلي دوستون دارررررررررم خواهراي گل من براي همه چي...
چهارشنبه سوری دوبارههههههههههههه
پسرم سلام امروز پنجشنبه است خواستم يكمي توضيح بدم ديروز برما چه گذشت وااااااااي خداي من خيلي روز سختي بود پراز سرو صدا تصورميكنم دزدان دريايي كارائيب بهمون حمله كرده بودن ومحله رو گرفته بودن از صبح ساعت 10 ترقه مينداختنو حالشو ميبردن منم سعي ميكردم خودمو بزنم به بيخيالي تا شما نترسي ولي خوب نميشد تو خودت خيلي باهوشي وهمه چيو ميفهميدي و ميشنيدي خلاصه تا ساعت 8 شب بههمين منوال گذشت امروز هم از سر و صداهای دیروز خسته بودم بايد شام رو اماده ميكردم ولی اصلا حسش نبود بنابراين به بابايي گفتم شام ازبيرون بياره اخه هم خسته بودم هم مهمون داشتيم خاله صفورا و خاله سولماز اینها اینجا بودن بعداز شام هم با خاله ها...






